تبلیغات
پایگاه مذهبی پرچم سبز مهدوی - نقد داستان جزیره خضراء

پایگاه مذهبی پرچم سبز مهدوی

سبز فقط سبز مهدوی

نوشته ای از حجه الاسلام سلیمیان(http://salimian.com/index.php?option=com_content&task=view&id=104&Itemid=38در سال‌های اخیر، از زندگی حضرت مهدی عجل الله فرجه  و فرزندان ایشان در جزیره خضرا صحبت‌هایی شده است. لطفاً درباره این ادعا توضیح دهید!

   تاریخ پر فراز و فرود اسلام، همواره در خود باورها و افکاری را دیده است که گاهی جای خرسندی و دیگر زمان، جای بسی نگرانی بوده است. اگر چه اندیشوران بزرگ مدرسة اهل بیت علیهم السلام همواره تلاش كرده‌اند تا با روشن گری‌های خود، غبار نگرانی از چهرة پیروان امامان معصوم علیهم السلام بر‌گیرند، همواره دست‌هایی ـ از روی غفلت و یا عمد ـ بر این نگرانی افزوده‌اند.

   از آن‌جایی که اغلب آموزه‌های دینی برگرفته از سخنان نورانی پیشوایان معصوم است، کسانی به دنبال آن بوده‌اند تا این زلال ارجمند را به پیرایه‌هایی آلوده سازند، و در برابر، کم نبودند بزرگانی که سعی بر نگهبانی از این میراث گران سنگ کرده‌اند.

   دروغ آفرینی، وارونه سازی، و تحریف، به انگیزه‌های گوناگون، حرکتی تأسف بار در فرهنگ اسلامی است که پیشینه‌ای بسیار کهن دارد.

   از این رو پالایش منابع روایی به عنوان کاری بسیار ارزشمند، از مهم‌ترین دغدغه‌های بزرگان دین بوده، و هست. بخشی از این پالایش مربوط به حکایت‌هایی است که به انگیزه‌های مختلفی به این منابع ارزش مند راه یافته‌اند.

  موضوعاهای مربوط به حضرت مهدی عجل الله فرجه  به دلیل‌هایی، همواره مورد این هجوم بوده است.

   محل زندگی حضرت مهدی عجل الله فرجه  در دوران غیبت ـ یکی از بحث‌های مهم و قابل توجه ـ از عرصه‌هایی بوده که از این‌گونه خیال پردازی‌ها مصون نبوده است.

   داستان «جزیرة خضرا» از داستان‌هایی است كه در زمینة محل زندگی آن حضرت، در پاره‌ای متون اسلامی وجود دارد و لازم است دربارة آن بحث شود.

البته دربارة نقد این داستان در سال‌های اخیر، آثار ارزش مندی از طرف دانشوران شیعه ـ پاسداران مرزهای اعتقادی مردم ـ در دسترس قرار گرفته، که هر یک در نوع خود قابل استفاده و ستایش است[1].

   به نظر می‌رسد در بین منابع موجود، نخستین اثری که به نقل داستان جزیرة خضرا پرداخته بحار الانوار[2] است. پس از ایشان مرحوم محدث نوری در کتاب‌های خود[3] در کنار نقل حکایاتی از این دست، به نقل این داستان و مانند آن مبادرت کرده است. 

  نخست لازم است به چکیده این داستان که به دو داستان برمی‌گردد اشاره کنیم.

 داستان نخست:

  علامه مجلسی‏ در بحارالانوار در بابی با عنوان «نادر فی ذکر من رآه  علیه السلام  فی الغیبة الکبری قریباً من زماننا» ـ فقط به خاطر این که مشتمل بر دیدار با آن حضرت و نیز رخدادهای عجیب و غریب است ـ به نقل آن پرداخته, می‏نویسد: «رساله‏ای یافتم مشهور به داستان جزیرة خضرا... و چون آن را در كتاب‏های روایی معتبری ندیدم، آن را در فصل جداگانه‏ای آوردم.»

   چکیده رساله‌ای که ایشان یافته چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم   ... نوشته‌ای یافتم به خط شیخ فاضل عالم عامل «فضل بن یحیی‌بن علی طیبی کوفی» که متن آن چنین است:

  ... من در سال 699 قمری در كربلا از دو نفر، داستانی شنیدم. آنها داستان را، از «زین الدین علی بن فاضل مازندرانی»، نقل می‏كردند. داستان مربوط به جزیرة خضرا در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود علی بن فاضل بشنوم. به همین دلیل به شهر حلّه رفتم و در خانة سیّد فخرالدین، با علی بن فاضل ملاقات كردم و اصل داستان را پرسیدم.

 او، داستان را در حضور عده‏ای از دانشمندان حله و نواحی آن چنین بازگو كرد:

   سال‏ها در دمشق نزد شیخ عبدالرحیم حنفی و شیخ زین الدین علی مغربی اندلسی دانش آموختم. روزی شیخ مغربی عزم سفر به مصر كرد. من و عده‏ای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به تدریس پرداخت، تا این‏كه نامه‏ای از اندلس آمد كه خبر از بیماری پدر استاد می‏داد. استاد عزم اندلس كرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس كه رسیدیم، من بیمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد.

    سه روز بیمار بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم می‏زدم كه كاروانی از طرف كوه‏های ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از كجا می‏آیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها می‏آیند كه نزدیك جزایر رافضیان است.

  هنگامی كه نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق زیارت آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود كه دو روز، بی‏آب و آبادی و بقیه آباد بودند. حركت كردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیره‏ای رسیدم با دیوارهای بلند و برج‏های مستحكم كه بر ساحل دریا قرار داشت. مردم آن جزیره، شیعه بودند و اذان و نماز آن‏ها بر هیئت شیعیان بود.

  آنان از من پذیرایی كردند. پرسیدم: غذای شما از كجا تأمین می‏شود؟ گفتند: از جزیرة خضرا در دریای سفید كه جزایر فرزندان امام زمان عجل الله فرجه  است كه سالی دو مرتبه، برای ما غذا می‏آورند.

  چهل روز منتظر ماندم تا كاروان كشتی‏ها از جزیرة خضرا رسید. فرماندة آن، پیرمردی بود كه مرا می‏شناخت و اسم من و پدرم را نیز می‏دانست. او مرا با خود به جزیرة خضرا برد.

 شانزده روز كه گذشت، آب سفیدی در اطراف كشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. شیخ گفت: این دریای سفید است و آن جزیرة خضرا. این آب‏های سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه كشتی دشمنان ما وارد آن شود، غرق می‏گردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعه‏ها و برج‏های زیاد و هفت حصار بود. خانه‏های آن از سنگ مرمر شفاف بود....

  در مسجد جزیره با سیّد شمس الدین محمد كه عالم آن جزیره بود، ملاقات كردم. او مرا در مسجد جای داد. آنان نماز جمعه می‏خواندند. از سیّد شمس الدین پرسیدم: آیا امام حاضر است؟ گفت: نه، ولی من نایب خاص او هستم. به او گفتم: امام را دیده‏ای؟ گفت: نه، ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است.

 سیّد مرا به اطراف برد. در آن‏جا كوهی مرتفع بود كه قُبّه‏ای در آن وجود داشت و دو خادم در آن‏جا بودند. سیّد گفت: من هر صبح جمعه آن‏جا می‏روم و امام زمان را زیارت می‏كنم و در آن‏جا ورقه‏ای می‏یابم كه مسائل مورد نیاز درآن نوشته شده است.

 من نیز به آن كوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی كردند ... در مورد دیدن امام زمان عجل الله فرجه  از آنان پرسیدم، گفتند: غیر ممكن است.

 دربارة سیّد شمس الدین از شیخ محمد (كه با او به خضرا آمدم) پرسیدم. گفت: او از فرزندانِ فرزندان امام است و بین او و امام، پنج واسطه است.

 با سیّد شمس الدین، گفت وگوی بسیار كردم و قرآن را نزد او خواندم. از او دربارة ارتباط آیات و این‏كه برخی آیات، با پیش بی ارتباط هستند، پرسیدم.

   پاسخ داد: .... مسلمانان پس از رسول خدا و به دستور خلفا، قرآن را جمع‏آوری كردند. از همین رو، آیاتی كه در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط كردند. به همین جهت، آیات را نامربوط می‏بینی، ولی قرآن علی‏  علیه السلام  كه نزد صاحب الامر عجل الله فرجه  است، از هر نقصی مبرّاست و همه چیز در آن آمده است.

 در جمعة دومی كه در آن جا بودم، پس از نماز، سر و صدای فراوانی از بیرون مسجد شنیده شد. پرسیدم: این صداها چیست؟ سیّد پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما، هر دو جمعة میانی ماه، سوار می‏شوند و منتظر فرج هستند. پس از این‏كه آنان را در بیرون مسجد دیدم، سیّد گفت: آیا آنان را شمارش كردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان سی صد نفرند و سیزده نفر باقی مانده‏اند.

 از سیّد پرسیدم: علمای ما احادیثی نقل می‏كنند كه هر كس پس از غیبت ادعا كند مرا دیده است، دروغ می‏گوید. حال چگونه است كه برخی از شما، او را می‏بینید؟

 سیّد گفت: درست می‏گویی، ولی این حدیث مربوط به زمانی است كه دشمنان آن حضرت و فرعون‏های بنی العباس فراوان بودند، امّا اكنون كه این چنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، دیدار آن حضرت ممكن است.

 سیّدشمس الدین ادعا كرد كه تو نیز امام زمان عجل الله فرجه  را دو مرتبه دیده‏ای، ولی نشناخته‏ای. هم‏چنین گفت كه آن حضرت، خمس را بر شیعیان خود مباح كرده است.

سپس جناب سیّدشمس الدین به من دستور دادند که در بازگشت، درنگ نکنم و در سرزمین‌های مغرب توقف نکنم. پس از آن با همان کشتی که آمده بودم بازگشتم.

   واپسین مطلبی که که از علی‌بن فاضل شنیدم این بود که: در جزیره خضرا فقط نام پنج تن از دانشمندان شیعه مطرح بود:

   سیّد مرتضی، شیخ طوسی، شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ ابوالقاسم جعفربن اسماعیل حلی.

بررسی داستان:

   الف) از نظر سند  

  1. همان‌گونه که در اول متن آمده بود، مشخص نبود چه کسی ناقل داستان است. بنابراین داستان از نگاه سند نه فقط ضعیف است، بلكه باید گفت فاقد استناد است و به جز اشتهار در كتب متأخرین به ویژه پس از علامه مجلسی، هیچ مستند دیگری ندارد.

   آشکار است كه چنین نقل‏هایی باعث ارزش و اعتبار خبر نمی‏شود.

   2. این مرد «ناشناخته»!! چگونه فهمید که آن‌چه پیدا کرده است، همان خط طیبی است؟ آیا خط طیبی که صد سال پیش از او فوت کرده بود تا این حد برای مردم متداول و شناخته شده بود که این مرد ناشناخته نیز آن را می شناخته است؟

   3. معاصرین او از قبیل علامه حلی و ابن داود که کتابش را در سال 707 هجری قمری به پایان رسانده، هیچ گونه اشاره‌ای به وی نکرده‌اند.

   4. علی‌بن فاضل در روایت مذکور تصریح می کند که از اول تا آخر روایت خویش را، در حضور طیبی و گروهی از علمای حله و اطراف آن که برای دیدار این شیخ آمده بودند، نقل کرده است.

   امّا ـ با وجود این ـ ما هیچ یک از علما را نمی‌شناسیم که به طور مستقیم یا با واسطه، روایت یاد شده را نقل کرده باشند.[4]

   ب) از نظر محتوا

   اما آن‌چه مهم‌تر است بررسی داستان از نگاه متن و محتوا است.

برخی از مهمّ‌ترین ایرادهای متنی داستان از این قرار است:

 1. دلالت قصه بر تحریف قرآن؛

   از جمله مطالبی كه در ضمن گفت‏وگوی علی‌بن فاضل (مجهول) با شمس الدین (مجهول) آمده است، تصریح به تحریف قرآن است[5]. حال آن كه نص قرآن به حفظ آن از هرگونه تحریف، تصریح دارد: gإِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونf.[6]

   شاید اعتماد به این حکایت و مانند آن بوده که برخی از علما به تحریف قرآن قائل شده‌اند.

  آیت الله حسن زاده آملی، اندیشمند معاصر، در کتاب نفیس هشت رساله عربی بحث مفصلی را در خصوص عدم تحریف قرآن در رساله‌ای مستقل با عنوان «فصل الخطاب فی عدم تحریف کتاب رب الارباب» آورده اند. ایشان در خاتمه رساله می‌نویسد:

   «محدث نوری به داستان‌ها و حکایت‌های سست و روایت‌های بی اساس تمسک جسته است تا با ربط بعضی از آنها به بعضی دیگر، استدلال کند: قرآنی که فرودآوردنده‌اش فرموده: gإِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونf[7] تحریف شده است؟!...

   کتاب‌های دیگر محدث نوری هم بهترین گواه است که ایشان هر چند محدث بوده، ولی محقق و پژوهش‌گر نبوده است.

   پس بهتر آن بود که پای از گلیم خویش، بیرون ننهد و به قدر خویش سخن بگوید...»

   استاد حسن زاده آملی، سپس مطالبی را از یک نسخه خطی که متعلق به استاد خود، مرحوم آیت الله شعرانی است، می آورد که در آن، کتاب فصل الخطاب محدث نوری نقد شده است. در یک فراز از آن نسخه، مرحوم آیت الله شعرانی به مناسبت این که محدث نوری برای اثبات مدعای خود به داستان جزیره خضرا استناد می‌کند، به این داستان اشاره کرده و می‌فرماید:

   «حکایت جزیره خضرا جعلی است و در جعلی بودن آن هیچ شکی نیست».[8]

   شیخ جعفر کاشف الغطا از فقهای نام دار شیعه و از شاگردان سیّد بهبهانی و سیّد بحرالعلوم و به زهد و تقوا مشهور بود.

   وی دربارة جزیرة خضرا می‌گوید: «و از اخبار شگفت انگیز اخباریان، اعتماد آنان بر هر روایتی است. حتی برخی از فضلای آنان از کتاب‌های مهجور و ساختگی، حکایتی را می‌آورند که افسانه سرایان نقل کره‌اند: جزیره‌ای است در دریا به نام جزیرة خضرا و در آن خانه‌های صاحب الزمان و خانواده و اولادش قرار دارد. او نیز به آن‌جا می‌رود و می‌بیند که در آن جزیره، گروهی از نصارا وجود دارند.

   گویا او اخباری را که دلالت دارد بر عدم وقوع رؤیت در غیبت کبرا ندیده و نه کلمات علما را که بر این مطلب دلالت می کند، تتبع کرده است.[9]»

  2.در متن داستان آمده است:

   این آب‏های سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه كشتی دشمنان ما وارد آن شود، غرق می‏گردد.

   ولی علی‌بن فاضل به هنگام گزارش از جزیره، آن را دارای هفت حصار می‏داند و از برج‏های محكم دفاعی آن، یاد می‏كند. حال اگر این جزیره به وسیلة آب‏های سفید و نیروی غیبی، محافظت می‏شده، به حصارهای محكم چه نیازی داشته است؟

 3. در ضمن داستان، به نقل از خادمان قُبه می‏نویسد: «رؤیت امام غیرممكن است.»، ولی در گفت‌و‌گو با سیّدشمس الدین، او سخن دیگری بر زبان می‏راند و می‏گوید: «ای برادرم! هر مؤمن با اخلاصی می‏تواند امام را ببیند، ولی او را نمی‏شناسد». حال چگونه بین غیرممكن بودن رؤیت و دیدن مشروط می‏توان جمع كرد؟

 4. در یكی از روزهای جمعه، وقتی علی‌بن فاضل، سر و صدای زیادی از بیرون مسجد می‏شنود و علت را از سیّدشمس الدین جویا می‏گردد، وی اظهار می‏دارد كه سی صد نفر از فرماندهان، منتظر ظهور حضرت هستند و منتظر 13 نفر دیگرند.

   بر این اساس، بایستی این سیصد نفر كه از خواص حضرت هستند، نیز دارای عمرهای طولانی باشند و تا اكنون نیز در قید حیات بوده و پس از آن نیز به زندگی ادامه دهند، تا زمان ظهور فرا رسد.

   آیا ما بر چنین سخن گزافی، دلیلی داریم؟ دلیل ها فقط در مورد امام زمان و برخی دیگر از انبیای الهی است، ولی در مورد سی صد نفر كه آنان نیز چنین عمرهایی داشته باشند، دلیلی در دست نداریم.

  افزون بر آن چگونه ممکن است تا زمان داستان پیشین  که حدود چهار قرن از (غیبت امام گذشته بود، سی صد نفر آماده شده باشد و پس از آن تا زمان ما نزدیک به دو برابر آن مقدار گذشته) سیزده نفر آماده نشده باشد.

 5. به مقتضای این خبر، خمس بر شیعیان حضرت، حلال است و ادای آن واجب نیست. این مطلب، خلاف نظر فقیهان اسلام از آغاز غیبت تا كنون است.

 6. علی‌بن فاضل از سیّدشمس الدین می‏پرسد: آیا تو امام  علیه السلام  را دیده‏ای؟ گفت: نه، ولی پدرم به من گفت كه سخن امام را شنیده، ولی شخص او را ندیده و جدم سخنانش را شنیده و شخص او را دیده است. ولی سیّدشمس الدین در جای دیگر همین داستان می‏گوید:

 «هر مؤمن با اخلاصی می‏تواند امام را ببیند، ولی او را نشناسد. گفتم: من از جملة مخلصان هستم، ولی او را ندیده‏ام. گفت: دو بار او را دیده‏ای؛ یك بار در راه سامرا و یك بار در سفر مصر....».

 حال پرسش این است: چگونه كسی كه ادعای نیابت خاص دارد و از ملاقات‏های امام‏  علیه السلام  آگاه است، خود، آن حضرت را ندیده است و اظهار می‏دارد كه پدرش، سخن آن حضرت را شنیده است؟

7. در پایان داستان گفته شده در جزیره خضرا فقط نام پنج تن از علمای شیعه مطرح بود:

   سیّد مرتضی، شیخ طوسی، شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ ابوالقاسم جعفر بن اسماعیل حلی.

   حال این پرسش پیش می‌آید: چرا فقط پنج نفر؟ چرا در آن جا نامی از شیخ مفید با آن همه عظمت و بزرگی نبوده است؟ آیا این توهم پیش نمی‌آید که آن بزرگوار و امثال ایشان از ذهن سازنده داستان بیرون رفته است؟

    با توجه به اشکالات یاد شده و دو چندان اشکال دیگر، این داستان غیر قابل پذیرش است.

   علامه شیخ محمد تقی شوشتری در «الاخبار الدخیله» پس از نقد عالمانه این داستان و داستان بعدی می‌نویسد:

   «شاید ناقل این دو داستان از دشمنان شیعه بوده که چنین داستانی را جعل کرده تا حقایق را وارونه جلوه دهد.»

   و نیز می‌نویسد: «در داستان جزیرة خضرا آمده است "تعداد فرماندهان لشکر امام زمان  علیه السلام  سی صد نفر بودند" و در داستان ابن انباری آمده است که "مسافت سرزمین فرزندان امام زمان  علیه السلام  به اندازة یک سال راه و جمعیت آنها بسیار زیاد است."

   اگر یاران حضرت حجّت عجل الله فرجه  تا این اندازه زیاد است، پس چرا ظهور نمی‌کنند تا مخالفان را سرکوب کنند؟ چرا چنین چیزی در خبر و یا اثری از ائمه علیهم السلام با توصیف و خصوصیات آنها نیامده است؟[10]»

   اما متأسفانه با وجود تأکید بسیاری از دانشمندان شیعه بر افسانه بودن داستان بالا، باز عده‌ای ساده لوح و سطحی‏نگر به دلیل‌هایی به ترویج آن اقدام کرده و از آن پا را فراتر نهاده، بین داستان جزیره خضرا و مثلث برمودا ارتباط برقرار کرده‌اند[11]. غافل از این که گذشته از اشكال‌های گوناگون تطبیق آن بر «مثلث برمودا» (که ترسیمی نادرست و غیرمعتبر است)، چهره امام زمان عجل الله فرجه  را نیز مخدوش می‏سازد[12].

در مورد «جزیره خضرا» و تطبیق نادرست آن بر «برمودا» باید گفت:

 1. اصل داستان غیر قابل پذیرش است.

 2. «جزیره خضرا» در دریای مدیترانه است، نه اقیانوس اطلس.

 3. وقایع «مثلث برمودا» ساخته رسانه‏های غربی و افسانه‏سازان است.

 4. بر فرض كه افسانه‏های «برمودا» درست باشد، هیچ ربطی به امام زمان و مقام آن حضرت ندارد.

    داستان دوم جزیرة خضرا

 محدث نوری، در كتاب جنّة المأوی، حكایت سوم، و نجم الثاقب، حکایت دوم، می‏گوید:

 «در آخر كتاب التعازی، تألیف شریف زاهد، ابی عبدالله محمّد بن علی بن الحسن ابن عبدالرحمان العلوی الحسینی به نقل از عالم حافظ حجةالاسلام سعیدبن احمدبن الرضی از شیخ مقری خطیرالدین حمزه ‌بن المسیب بن الحارث آمده است كه:

 او (سعیدبن احمد) می‏گوید، در خانة من، در محلة ظفریّه در مدینة السلام در هجدهم شعبان سال 544 قمری، خطیرالدین، برای من حكایت كرد كه استادم ابن ابی القاسم عثمان‌بن عبدالباقی‌بن احمد الدمشقی در هفدهم جمادی الأخری سال 543 قمری گفت:

 استادم كمال الدین احمدبن محمدبن یحیی الانباری در خانة خود در مدینة السلام در شب دهم رمضان سال پانصد و چهل و سه، چنین نقل كرد:

 در ماه رمضان سال 543، نزد وزیر عون الدین یحیی‌بن هبیره بودیم. عده‏ای دیگر نیز نزد او بودند. وقتی افطار كردند و متفرق شدند، وزیر به ما دستور داد بمانیم. مردی نیز آن شب، در مجلس حضور داشت كه ما او را نمی‏شناختیم و پیشتر ندیده بودیم. وزیر، بسیار به او احترام می‏گذاشت و به سخن او گوش می‏داد و به دیگران توجّهی نداشت.

 سخن به درازا كشید تا آن كه دیر وقت شد و ما خواستیم بازگردیم، ولی بارش باران مانع شد و ما نزد وزیر ماندیم.

 سخن دربارة ادیان و مذاهب پیش آمد و به اسلام و مذاهب گوناگون آن منتها شد. وزیر گفت: كم‏ترین طایفه، مذهب شیعه‏اند. در منطقه ما، ممكن نیست كه اكثریّت با شیعه باشد. وزیر، در مذمّت شیعه، سخن گفت و خدا را بر این كه آنان در دورترین نقاط نیز كشته می‏شوند، سپاس گفت.

 در این هنگام، شخصی كه وزیر، بسیار به او توجّه داشت، به وزیر رو كرد و گفت: برای شما سخنی بگویم دربارة آن چه بحث می‏كردید یا آن كه لب فرو بندم؟ وزیر ساكت شد و سپس گفت: بگو آن چه داری!

 مرد ناشناس گفت: من در شهر باهیه که شهری بسیار بزرگ و با عظمت است رشد کرده‌ام. این شهر 1200 قریه دارد و عقل از کثرت آن حیران است.

  با پدرم در سال 522، از شهر باهیه به قصد تجارت حركت كردیم تا آن كه به جزیره‏های بزرگ پردرختی كه دیوارهای زیبا و باغها و روستاهای فراوان داشت، رسیدیم.

 نخستین شهری كه رسیدیم و لنگر انداختیم، از ناخدا پرسیدیم: این جزیره چیست؟ گفت: من، تا كنون به این جزیره نیامده‏ام و آن را نمی‏شناسم.

 پیاده شدیم و به خیابان‏های آن شهر رفتیم. نام شهر را پرسیدیم. گفتند: «مباركه» است. گفتیم: نام حاكم چیست؟  گفتند: «طاهر». گفتیم: پایتخت آن كجا است؟ گفتند: «زاهره». پرسیدیم: زاهره كجا است؟ گفتند: فاصلة دَه شب از راه دریا است و 25 روز از خشكی. مردم آن سامان، همگی مسلمان‏اند.

 گفتیم: چه كسی زكات مال ما را می‏گیرد؟ گفتند: نزد نایب سلطان بروید. گفتیم: اعوان او كجا هستند؟ گفتند: او دار و دسته ندارد. او، در خانة خود زندگی می‏كند و همه، نزد او می‏روند.

 تعجّب كردیم و به خانة او راهنمایی شدیم. مرد صالحی را دیدیم كه عبایی بر دوش دارد و عبایی نیز فرش او است و دوات هم در پیش روی او قرار دارد و مشغول نوشتن است. سلام كردیم. گفت: از كجا می‏آیید؟ گفتم: از فلان سرزمین. گفت: همة شما؟ گفتیم: نه، در میان ما، مسلمان، یهودی و نصرانی است. نایب گفت: یهودی و نصرانی، جزیه بدهند، ولی با مسلمان بایستی درباره مذهب‏اش سخن بگوییم.

 از یهودیان و نصرانیان، جزیه گرفتند، ولی به مسلمانان گفتند مذهب‏تان را بگویید. وقتی آنان مذهب خود را گفتند، نایب گفت: شما، مسلمان نیستید و اموال شما مصادره می‌شود. كسی كه به خدا، پیامبر، وصی او و امام ‏زمان، ایمان نداشته باشد، مسلمان نیست.

 وقتی ما، هم سفران خود را در خطر دیدیم، گفتیم: اگر اجازه بفرمایید، ما نزد سلطان برویم؟ او، پاسخ مثبت داد.

 به ناخدا گفتیم: ما می‏خواهیم به زاهره برویم تا بلكه دوستان خود را نجات دهیم، ولی ناخدا گفت: من، راه را بلد نیستم.

 از شهر مباركه، راهنمایانی استخدام كردیم و سیزده روز و شب، راه پیمودیم تا آن كه پیش از طلوع فجر، راهنما، تكبیر گفت. افزود: این، مناره‏های زاهره است.

 صبح، به شهر زیبایی وارد شدیم كه زیباتر از آن، چشم ما ندیده است؛ هوای لطیف و آب شیرین. شهری را دیدیم كه بر روی كوهی از سنگ سفید بنا شده بود. گرد آن، دیواری تا دریا كشیده بودند؛ نهرها، در شهرها و محله‏هایش جاری بود. گرگ و گوسفند، كنار هم بودند. بازارهای بزرگ، ارزاق فراوان، و رفت و آمد از دریا و خشكی از ویژگی‏های آن شهر بود.... وقتی صدای مؤذّن بلند می‏شد، همه به مسجد می‌‏شتافتند....

 سرانجام، به حضور سلطان رسیدیم. سلطان، در باغی بود كه قبّه‏ای در میان آن قرار داشت. در این هنگام، اذان گفته شد و باغ پر از نمازگزاران شد.

 مردم، او را پسر صاحب الأمر می‏نامیدند. به ما خیر مقدم گفت و پرسید: تاجر هستید یا میهمان؟ گفتیم: تاجر. گفت: كدام یك مسلمانید و كدام اهل كتاب؟ و پرسید: مسلمانان، پیرو كدام ‏مذهب‏اند؟

 شخصی به نام دربهان‌بن احمد اهوازی با ما بود. گفت: من، شافعی‏ام و بقیّة مسلمانان همراه ما نیز شافعی‏اند، مگر حسان‌بن غیث كه او مالكی است.

 سلطان رو به آنان كرد و گفت: ... آیا غیر از اهل البیت، كسی از اهل كِسا بوده است؟... آیة تطهیر در شأن چه كسانی است؟....

 دربهان، كلام سلطان را قطع كرد و گفت: ای پسر صاحب الامر! آیا می‌‏توانید نسب خود را بیان كنید؟

 سلطان گفت: من، طاهر، پسر محمّدبن الحسن‌بن محمد‌بن علی‌بن موسی ‌بن جعفربن محمّدبن علی‌بن الحسین‌بن علی هستم.

 ... مرد شافعی غش كرد. پس از به هوش آمدن، به سلطان ایمان آورد.

 ما هشت روز میهمان او بودیم و یك سال نیز نزد مردم آن شهر میهمان شدیم. در این مدّت، دریافتیم كه این شهر مسیر دو ماه در خشكی و دریا است و پس از آن، شهری است به نام رائقه كه سلطان آن، قاسم‌بن صاحب الامر است. و سپس صافیه است كه سلطان آن، ابراهیم بن صاحب الامر است و سپس ظلوم است كه سلطان آن، عبدالرحمان بن صاحب الأمر است و سپس عناطیس است كه سلطان آن، هاشم بن صاحب الامر است...

 در همة این دیار، جز مؤمن شیعه یافت نمی‌‏شود... و جمعیت آنان به حدی است كه اگر همة دنیا جمع شوند، تعداد آنان، فزون‏تر است.!

 ما یك سال نزد آنان بودیم و منتظر ورود صاحب الامر شدیم، چون، معتقد بودند كه آن سال، سال آمدن او به زاهره است، ولی ما موفّق نشدیم. ابن دربهان و حسان، در آن شهر ماندند تا او را زیارت كنند.

 وقتی «عون الدین وزیر» این داستان را شنید، برخاست و وارد اتاقی شد و یك یك ما را احضار كرد و گفت: مبادا این داستان را بازگو كنید! ما نیز این داستان را تا پس از مرگ او بازگو نكردیم.»

 الف) بررسی كتاب تعازی

 نویسندة كتاب، شریف زاهد ابی عبدالله محمدبن علی‌بن الحسن‌بن عبدالرحمان العلوی الحسینی است.

 نسخه‏ای از این كتاب، در خزانة رضوی  علیه السلام  بوده و محدث نوری، آن را استنساخ كرده است.

 این كتاب را، شریف ابوعبدالله محمدبن علی‌بن الحسن‌بن عبدالرحمان، در سال 443، برای ابوالحسین زید‌بن ناصر الحسینی روایت كرده است.[13] بنابراین، تألیف كتاب، در نیمة نخست قرن پنجم بوده است.

 مؤلِّف كتاب، هم عصر سیّد رضی، بوده است. صاحب الذریعة می‏نویسد: «نسخة مطبوع تاریخ بغداد، روایت صاحب كتاب التعازی است و مشایخ او در این نقل، ابی اسحاق ابراهیم‌بن احمد‌بن محمد معدل طبری است كه شریف رضی نیز قرآن را نزد او قرائت كرده است».[14]

  نتیجه این كه كتاب تعازی در قرن پنجم (سال 443 هـ.ق) روایت شده، ولی نقل داستانی كه در پایان كتاب آمده، مربوط به سال 543 است؛ یعنی، یك صد سال، میان تألیف كتاب و داستانی كه در آن نقل شده، فاصله است.

 مسلّم است كه این داستان را استنساخ كنندگان، در پایان كتاب آورده‏اند و هیچ ارتباطی به متن كتاب ندارد.

 ممكن است تصور شود كه لابد تاریخ نقل داستان، اشتباه است و داستان در 443 نقل شده، ولی به طور اشتباه، 543 نوشته شده‏است.

 این سخن، به دلیل‌های گوناگون، مردود است.

 1. تاریخ‏ها، با حروف نوشته شده‏اند، نه اعداد و چنین خطای فاحشی در نوشتار، بسیار بعید است.

 2. راوی اصلی داستان «انباری» در سال 443، نه فقط به دنیا نیامده بود، بلكه چه بسا پدر و مادر او نیز هنوز به دنیا نیامده بودند.

 3. «ابن هبیره» كه نام كامل او «یحیی بن محمد ابوالمظفر» و وزیر چند خلیفة عباسی بوده و داستان مورد بحث در جلسه او اتفاق افتاده، متولّد 490 قمری و متوفای 560 قمری است.[15] وی در سال 544 قمری به وزارت مقتضی لأمرالله رسید.[16]

ب) بررسی سلسلة سند داستان

 1. با توجه به آن‌چه كه دربارة كتاب التعازی گفته شد، داستان مزبور، فاقد هر گونه استناد است، چرا كه صاحب التعازی آن را نقل نكرده، بلكه استنساخ كننده‏ای نامعلوم، آن را در پایان كتاب افزوده است كه اساساً مشخص نیست این خبر را از كجا و چه كسی شنیده است و آیا انتساب آن به اشخاص مذكور در سند، صحّت دارد یا ندارد.

 2. با چشم پوشی از اشكال پیشین ، اشخاص مذكور در سلسلة سند داستان، شناخته شده نیستند و در كتاب‏های تراجم و رجال شیعه، ذكری از آنان به میان نیامده است.

 یگانه شخصی كه شناخته شده و در كتب تراجم عامه، نامش آمده، كمال الدین انباری است.

 كمال الدین ابوالبركات عبدالرحمان‌بن محمد‌بن ابی الوفا (577 ـ 513هـ.ق) از اوان كودكی، به بغداد رفت و پس از تكمیل ادب، در نظامیّه‏ بغداد منصوب شد. او، تألیفاتی، مانند: اسرار العربیه، نزهة الأُدباء، تاریخ أنبار،و ... دارد.

 3. شخصی كه در مجلس «ابن هبیره» ناقل خبر بوده است، نه فقط مجهول است، بلكه مسیحی بوده و با دیدن آن همه نشانه‏ها، باز بر عقیدة خود باقی مانده است. حال چگونه می‏توان بر خبر چنین شخصی از اهل كتاب، اعتماد كرد؟ آیا می‏توان برای اعتقاد به صحّت چنین وقایعی، بر خبری كه از هر جهت مجهول است، اعتماد كرد؟

   برخی از كسانی كه به جای پی گیری معارف قطعی اسلام و منابع نورانی آن، به دنبال داستان‏های بی سند، ولی پر از هیاهو هستند، سعی كرده‏اند داستان اول و دوم جزیرة خضرا و یك سری قصه‏های دیگر را در كنار هم قرار داده و به عنوان مكاشفات و توفیقاتی كه برای برخی افراد حاصل گردیده، مطرح كنند.

 این افراد، باید به یك سری پرسش‏های مهم پاسخ دهند:

 پرسش یكم: چه كسانی توفیق زیارت جزایر را داشته‏اند؟

 در داستان دوم جزیرة خضرا، یك تاجر مسیحی، تعدادی یهودی و مسیحی و برخی از اهل‌سنّت، به این افتخار نایل می‏شوند كه به جزایر فرزندان امام زمان عجل الله فرجه  سفر و برای مدتی طولانی نیز در آن محل سكونت كنند.

 حال، چه گونه است كه صدها مسلمان شیعه و عالم با تقوا و عاشق اهل بیت، چنین توفیقی نمی‏یابند، ولی چند نفر مسیحی و یهودی به این كار موفق می‏شوند و بر دین خود نیز باقی می‏مانند؟

 پرسش دوم: شهرهای ناشناخته؟

 مرد مسیحی، مدعی است كه از شهر باهیه است و تجار آن را می‏شناسند و 1200 پارچه آبادی است. این چه شهری است كه در منابع جغرافیایی قدیم، مانند «معجم البلدان» و تواریخ معتبر، نامی از آن به میان نیامده است؟ با توجّه به این كه «یاقوت حموی»، حتّی نام روستاها را ذكر می‏كند و سرزمین‏های غرب و اطراف مدیترانه برای آنان، به طور کامل شناخته شده است.

 پرسش سوم: تناقض داستان‏ها؟

 كسانی كه به این گونه اخبار استناد و گاه استدلال می‏كنند، باید به این پرسش نیز پاسخ دهند كه در داستان نخستِ جزیرة خضرایی «علی بن فاضل» می‏خوانیم: «آب‏های سفید، از هر طرف جزیره را احاطه كرده است... و كشتی‏های دشمنان ما در این آب‏ها غرق می‏شوند»، ولی در داستان دوم با آن كه به چند جزیره سفر می‏كنند، هیچ خبری از آب‏های سفید و وضعیت غیرعادی نیست؟.

 پرسش چهارم: احكام ناشناخته؛

 در داستان دوم، كسی كه مدّعی است فرزند امام زمان  علیه السلام  است، از یهود و نصارا جزیه می‏گیرد، ولی اموال اهل سنّت را مصادره می‏كند. حال این حكم با  كدام سیره و سنّت مطابق است؟

   ممكن است گفته شود: امام زمان  علیه السلام  و فرزندان آن حضرت، بر اساس احكام واقعی حكم می‏كنند و از این رو، پس از ظهور خواهند گفت او، کتاب جدیدی آورده است.

 پاسخ این سخن آن است كه:

    اولاًـ با ظهور حضرت، احكام الهی، آن‌گونه كه تشریع شده است، بیان خواهد شد و داوری بر اساس واقعیت صورت خواهدگرفت و نه ظواهر، ولی این موضوع، پس از ظهور است نه در زمان غیبت.

    ثانیاًـ حرمت مال و خون مسلمان، حكمی نیست كه استنباط فقیهان باشد و امام زمان  علیه السلام  پس از ظهور آن را ابطال كنند؛ حرمت اموال مسلمان با اظهار شهادتین، سیره و سنّت قطعی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم  و ائمه علیهم السلام است و قابل نقض نیست.

 نتیجة مباحث گذشته:

 1. هر دو داستان، از نگاه سند، ضعیف و غیرقابل اعتناست.

 2. هر دو داستان, از نگاه محتوا، دارای اشكالات و تناقضات فراوانی است.

 3. هر دو داستان, بازتاب حوادث زمان نقل آن‏ها است و با آن چه كه در عرصة تاریخ و جغرافیای آن زمان می‏گذشته، مرتبط است.

 4. حكومت‏های متعددی در سرزمین‌های مغرب و جزایر دریای مدیترانه و سواحل آن، در آن زمان وجود داشته‏اند كه خود را از اعقاب ائمه علیهم السلام می‏شمردند، و برخی از آنان خود را فرزندان صاحب الامر می‏دانستند. بعید نیست دست های این گروه در ساختن این داستانها و مانند آن نقش داشته باشند.

 5. افكار و آرمان‏های سركوب شدن شیعیان در دوران عباسی، زمینة بروز آن‏ها را به صورت داستان‏ها، فراهم آورد.

 6. فشارهای متعدد اجتماعی، سیاسی و عقیدتی كه بر شیعه وارد می‏شد، آنان را وامی‏داشت تا به آواهایی از حكومت‏های شیعی، از نوع اسماعیلی و موحّدین و...، دل ببندند و آرمان‏های سركوب شدة خود را در آن جا بیابند.

7. در موضوع امام زمان عجل الله فرجه  كه از عقاید حتمی و بین المللی همة مسلمانان است، سزاوار نیست كه با اتكا به خبرهای غیرموثّق و حدسیّات ساختة اذهان، سخن گفته و قلم زده، چرا كه از موارد افترای بر ائمه علیهم السلام است كه از خطاهای بزرگ و گناهان كبیره به شمار می‏رود.

 8. در آراء و عقاید، مواردی یافت می‏شوند كه علم آن را بایستی به خدا و رسول واگذار كرد و بدون علم و اطلاع و طیِ مقدمات لازم، در آن موارد سخن نگفت. موضوع فرزندان امام زمان عجل الله فرجه  و این كه به طور اساسی آیا آن حضرت ازدواج كرده‏اند؟ و آیا دارای فرزندانی هستند یا نه؟ و آنان چه گونه زندگی می‏كنند؟، از همین موارد است. بهتر است علم آن را به خدا واگذار كنیم و بدون جهت، افكار و عقاید دیگران را با مطالب نامستند و نامعقول، آشفته نكنیم. افزون بر آن که ادله فراوانی بر زن و فرزندنداشتن آن حضرت در کتابهای معتبر وجود دارد.

9. این افسانه ممکن است در زمان خود خریداری داشته, اما امروزه که تمام نقاط کرة زمین از دید دوربین های ماهواره‌ها در امان نیستند و کوچک ترین چیز و حرکتی، قابل ردیابی و نمایش است، نقل 1200 روستا با جمعیتی بی شمار، سخنی بس گزاف و غیر قابل قبول است.

   بدین سان پذیرش چنین داستان‌ها و مانند آن، کاری به دور از اندیشه است.



[1] . ر.ک:  مجتبی کلباسی، «بررسی افسانه جزیره خضراء»، فصلنامه انتظار، شماره 1، 2، 3، 4. (در تدوین این پاسخ ... شد.).

[2] . علامه مجلسی, بحار الانوار, ج52، ص 159.

[3] . محدث نوری, نجم الثاقب, باب هفتم, حکایت 37. به رغم این که ایشان حکایت را از بحار الانوار نقل کرده, ولی تفاوت‌های فراوانی با نقل علامه مجلسی دارد.

[4] . سیّد جعفر مرتضی, جزیرة خضرا در ترازوی نقد, ترجمة: محمد سپهری, ص186.

[5] . ر.ک: پیشین, ص209.

[6]  . حجر(15)، آیه 9.

[7] . سوره حجر(15), آیه 9.

[8]  . جزیره خضراء افسانه یا واقعیت؟، ص227, به نقل از: حسن حسن زاده آملی، هشت رساله عربی، ص288،

[9] . جزیره خضراء افسانه یا واقعیت؟، ص230, به نقل از: حق المبین فی تصویب المجتهدین, ص87.

[10]  . جزیرة خضرا افسانه یا واقعیت؟, ص222, به نقل از: محمد تقی شوشتری، الاخبار الدخیلة، ج2، ص72.

[11] . ر.ك: ناجی نجار, جزیرة خضرا و تحقیقی پیرامون مثلث برمودا, ترجمه: علی اکبر مهدی پور.

[12] . ر.ک: غلامرضا نظری, جزیرة خضرا تحریفی در تاریخ شیعه, بخش 14و15.

[13]  . آقا بزرگ تهرانی، الذریعة، ج 4، ص 205.

[14]  . همان.

[15] . كامل ابن اثیر، ج 11، ص 321.

[16] . الكامل، ج 5، ص 146

صالحون ، پاتوق عمارها ، اخبار